تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو
ازکیلومتر5جاده علف که گذشتی...برای اوکه ازمدرسه بازمی گردد...دست تکان بده وبگو:حال دنیاخیلی بداست!
            سلام.

            تمام شد...

            اینجا.

            شاید هم...

            من.

            دیر شد...

            بی بعد

            یا

            باز.

            ...

           شاد باشید,بی بهانه.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 8:15 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

ایست.

در چرخش چهارمین بعد گرد بر مدار صفر...

باز تعلیق در آن نقطه کور.

و...

همان رویا,هماغوشی همان افسانه:

افسانه قورباغه هایی که ازبوسه شاهدخت ها,شاهزاده شدند.

یا...

شاهزاده هایی که قورباغه شدند؟

قورباغه هایی که ازسنگ بازی شوخی بچه ها,جدی جدی مردند.

؟

تورم بلورهای بی رنگ و...باز:

حرکت.

_____________________________________

پ.ن.1:

می شود گفت کابوس؟

مدتیست می بینم...فکر می کنم به خواب.

تازگی ها,خواب هایم رنگی وموزیکال شده...و...می بینم,خیلی.

پ.ن.2:

قورباغه ها ازسنگ بازی شوخی شوخی بچه ها جدی جدی می میرند.

(یادم نمیاد این جمله رو کجاخوندم...)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:43 AM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

امروز ۲۹ بهمن,سپندارمزگان یا اسفندگان,روزآریایی عشق...

قلب نمی خواهد,شکلات وخرس هم...وزن ندارد,قیمت هم.

فقط...

یادمان هست:مبارک؟

...

وشعری برای خودعشق...

برای زیستن دوقلب لازم است:

قلبی که دوست بدارد,قلبی که دوستش بدارند.

قلبی که هدیه کند,قلبی که بپذیرد.

قلبی برای من,قلبی برای انسانی که من می خواهم...

تا "انسان" رادرکنارخودحس کنم.

دریاهای چشم خشکیدنیست...

من چشمه ای زاینده می خواهم.

جسم تنها ستاره ایست...

آن سوی ستاره من انسانی می خواهم.

انسانی که مرابگزیند,انسانی که من اورا بگزینم. 

انسانی که به دستهای من نگاه کند,انسانی که به دستهایش نگاه کنم.

انسانی درکنار من;تابه " دست های انسان ها " نگاه کنیم...

انسانی درکنارم:آینه ای درکنارم...

تادراوبخندم,تادراوبگریم,تادراو...بمیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 1:21 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

... 

تورابه اندازه تمام کسانی که نشناخته ام,دوست میدارم.

تورا به اندازه تمام روزگارانی که نمی زیسته ام,دوست میدارم.

وتورا,به اندازه تمام کسانی که دوست نمی داشته ام...

به خاطر عطر نان گرم,وبرفی که آب می شود.

وبه خاطر نخستین گناه...

تورا,به خاطر دوست داشتن دوست میدارم...

                                                                " پل الوار"

برای ولنتاین نه;که برای والنتیوس...

اوکه درغریب ترین سردابه های سده سوم,عاشقانه,عشق راتعبیرکرد...وازعشق مردن رانه,که عشق رازیستن ومردن...

باشدبرای تمام بعدهاوابدها,برای تمام عشق هاوادعاها,برای تمام کلودیوس های تاریخ,وبرای آن معنی موهومی که عشقش نامیده اندتازگی وانگاردرویترین های پرزرق وبرق این روزها,خوب دم دستی شده...که هدیه اش می دهندومی شمارندش و وزنش می کنند...باشدبرای عشق.

مبارک...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.1:سالها پیش,کلودیوس,بررم حکومت می کرد.بااعتقاداتی عجیب,چون خیلی از دیگرسیاهی های تاریخ...

اوسربازانش راازعشق وازدواج منع می کرد تا بدون حسی دروجود,تن به سیاهی ها بسپارند,بدون هیچ لرزشی درقلبشان...و والنتیوس,کشیش جوان رمی,درهمان روزها,بدورازچشم کلودیوس,دریکی ازسرداب های نمور قصر,این سربازان رمی را به عقدمعشوقه هایشان درمی آوردتااینکه...کلودیوس با خبردارشدن از این موضوع,درهمان سرداب,وی رازندانی وبعداعدام کرد...

واین روزراروز عشق نامیدند...

برای بعدها...

پ.ن.2:روزآریایی عشق,سپندارمزگان,بازهم به هم تبریک خواهیم گفت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 5:6 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 
آمدن یا نیامدن:مسئله این نیست...

ـ زمستان می روداین ماه...بهار می آید؟

(دختر هفت ساله همسایه دیروزپرسیدازمن...)

گفتم:دخترجان,تقویممان دردست اصلاح است,من که نمی دانم,می پرسیم,مشکلی نیست که...

این شدکه گشتیم تاپیداکنیم...فکرمی کنم بهاررا احیانا.

ازمام وطن که خواستیم بپرسیم,bussy بودند...آگاهان می گفتند مدتیست راهی خانه بخت شدندوازوقتی که مرخصی زایمان هم گرفتند دیگر دستشان به کارنیست,مسولیت این زاده جدید هم که هزارالله اکبر...مزاحم نشوید لطفا.

مزاحم نشدیم...

رفتیم که از آگاهان وبزرگان کاربدست بپرسیم که...باافراد نادان غیردوپا کاری نداشتند...

ازاجدادمان خواستیم بپرسیم,گویامدتی بود زیرآب درخواب ناز بسر می بردند,ماهم که باخواب نازهیچ هموطنی کاری نداریم که...گفتیم آنهاخوابند,ماکه بیداریم...سوالمان راجواب می دهیم بالاخره.

رفتیم که ازآشنایان قدیمی مان بپرسیم...

_ بنده خدا...دیررسیدی...آشناهایتان که کوچه شدند...

عجبا...کوچه شدند؟

حتما روزگاری که بعضی عزیزان بلدندنفت مایع رادرجیب پارچه ای جابدهند;این آشنایان ماهم بلدند کوچه شونددیگر...

گفتیم از دانشمندان دانا وآگاه بپرسیم که حتما می دانند,ولی گویاغافل,ناموقع مزاحم شدیم,حضارگرم هسته بازی بودند,گفتیم:جسارت نباشد, اگرکمبودامکانات هست,ماتیله هایمان راداریم هنوزکه...امرفرمودند:عاقلان دانند,بروید پی کارتان...ماهم که نادان برحسب اتفاق این روزها,آمدیم پی کارمان.

ازمشاهیر ومفاخرکهن که خواستیم بپرسیم,گفتند این عزیزان هم دستشان به مشاغل پاره وقت در ترکیه وسوریه بنداست...مملکت خرج دارد بالاخره...برویدمثال این بزرگان پی نان,بهارراچه به شما حالا...

ماعهدکردیم حتما بعداین سوال برویم دنبال نان...

خواستیم قبل پی نان رفتن ازکتاب تاریخ مان بپرسیم,گویا مجوزچاپ ندارد دیگر,ماهم که ناآگاه دنبال ممنوعیات...توبه کردیم وخواستیم برویم دنبال نان.

دخترهمسایه پرسید:چه شد؟

گفتم برو دنبال نان...بهارراهم...نمی دانم;مثل همه.

گفت:چراهیچ کس ازبهار نمی داند؟

گفتم:تو میدانی مگر؟

گفت:نه...من امااین برف رامی بینم,این سرما را...هرچندآمدم بپرسم; تااگرهم بهارآمد بگویم به او که صبرکند برای من, تابابای من هم لباس عیدبخردبرایم...حداقل بهارتاسربرج صبرکندبرای من,بابا می گوید سربرج برای همیشه پولدارمی شویم,آن موقع بهاربیاید....توهم اگر دیدی بهاررا;بگوبرای من صبرکند...

واگربهاررادیدم می گویم که تاهروقتی که خواستی برای تو صبرکند...می گویم که تاوقتی همه لباس عید نخریدند صبرکند...

                                                                        ( بهمن86)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 4:51 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

چشمهایم را می بندی.

می گویی:پیداکن,دست می زنم تاپیدایش کنی,تانزدیکش شوی...

مدتهاست حالا;دنبال یک "میم+نون" می گردم...

تاپیداکنم این "م ن" را...دست نمی زنی برایم؟

 

پ.ن:یک لیوان فراموشی می خواهم به طعم بیدمشک;با چندقطره بهانه...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 12:4 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

به همه همکلاسی ها...

انگارهمین چندوقت پیش بود,کسی فکرمی کرد به فلسفه یک+یک.

یک+یک؟

آن راکه فروختند انگار,لای صفحه های خاک خورده کتاب های مصوردورنگ؟

دوفروختندش,وقتی باترکه روی تن شاگرد پرسان حلش کردند,درهمان محله های مصورسیاه وسپید.

دو؟

دوراهم فروختند,همان روزهایی فروختند که همکلاسی هایم رالای قفسه های دودوتاجامی دادند,لای قفس های چهار.

وانگار,دردمی کردندهمکلاسی هایم آن روز,فکرهاشان ازچهاردردمی کرد,ازدووازهمه عددهای بی مقدار لابلای محله های مصورسیاه وسپیدکتاب های خاک خورده...

وخوب یادم هست:

چندروزبعد,رفتندتاشفابگیرند,تادردببازند,لابلای همان محله های سیاه وسپید,نمی دانستند به جای درد,درآن سیاه وسپیدی,درآن دورنگ,فقط رنگ می بازند...

ومی گفتند:

درمحله های دیگر,چهارکه ردمی شد ازدالان رادیکال ها,دوها قد می کشیدند,امااین حوالی,دراین محله های مصوردورنگ,انگارهیچ قدنمی کشد,همه چیزدردالان رادیکال ها,گم می شودانگار,یاشاید,گم شده می شود...؟

سرزمین قدکوتاهان است انگار...(این راهم همکلاسی ها می گفتند.)

اما,نمی دانستند درسرزمین قدکوتاهان هم,ممیزقدمی کشد,تا ی.

ولای همین محله ها,لای همین کتاب های خاک خورده,ممیزهاگاهی نمی گذاشت کسی ردشود.ممیز که حالا با یک ی بی قواره قدهم کشیده بود...

اماهمکلاسی ها,لابلای همین صفحه ها,هنوزهم برای شفا می گشتند,نسخه بدست...

انتگرال ها,درغلاف بعضی صفحه ها بود,به روی همکلاسی ها,وبه پشت هاشان چشمک میزد...و...نگذشتندازآن کوچه.

رسیدندبه کوچه های سطرهای باریک,به پاراگراف های نباید,ازآن هم نگذشتند.

اماهنوز,می گشتند...

هرچند,مثبت ومنفی ها,این دوبعدی های خنده آور,دستشان می انداختند,نمی دیدند که خودشان مضحک ترند وقتی که نمی دانند سومی وچهارمی شان آمده ویک ودودیگر دمده شده...نمی دانستند که دیگردوبعدها,مثل همان تصویرهای سیاه وسپید,ومثل همان سطرهای خاک خورده,کهنه واحمقانه اند...همکلاسی هایم اما... همه اینها رامی دانستند,هرچند,نمی توانستند به آن همه حماقت,یکجابخندند,زورانتگرال ها زیادبودانگار...

وباز...می گشتند.

لابلای کوچه های خط فاصله های بی روح,سه نقطه های بی مصرف,وکاما هایی که حتی ایست دادن راهم بلدنیستند...

لابلای سپیدی وسیاهی,لابلای این دورنگی مضحک,بین خط های خاک خورده,ورادیکال های خورنده...

هنوزشفامی خواهند برای درددودوتا,می گردند,هرچند,زورانتگرال ها هم هنوززیاداست...

                                   * به همه کسانی که امروزروز همبستگی باآنها بود...*

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 3:4 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 
۱۱/۱...

تولدت مبارک دلبرکم.

مگردخترهمان پیرزن چادرسپید خوابهای رنگی ورویاهای دورم نباشی...

...

ازتوسخن از به آرامی

ازتوسخن ازبتوگفتن

ازتوسخن ازدوست داشتن

ازتوسخن ازخوب بودن

وقتی که ازتو می گویم,ازعاشق,ازعارفانه می گویم.

من باگذرازدل تومی کردم.

من باسفرسیاه چشم توزیباست,خواهم زیست.

من باتمنای توخواهم ماند.

من با سخن ازتو خواهم خواند.

ماخاطره ازشبانه می گریم.

ماخاطره ازگریختن دریاد,ازلذت ارمغان درپنهان.

توخاطره ای ازبه نجواها,توجلوه ای ازبه زیباها.

من دوست دارم ازتوبگویم را,ای جلوه ای ازبه آرامی.

من دوست دارم ازتو شنیدن را,تولذت شنیدن نادر باش.

توازبه شباهت,ازبه زیبایی...

دربودن من تو ماندن باش.

                                                                          " دکتریدالله رویایی"

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:51 AM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

۱

عین,شین,قاف...دل؟

قصه شیرینیست...مگرخبر نرسید؟

هنوزسرچهاراه ها,عشق قسمت می کنند,دل می فروشند...؟

نه که پسرک گلفروش رفته,

دستهادیگرعشق را,حتی,به مریم های 200 تومانی متر نکرد...

نه که آسمان قسطی نشد,

که هنوزکلاغ های سالخورده دارند زیربنایش را متر می کنند...

نه که پاسبان نمرد,که هیچ ماشینی ندید...

تنها,دل چراغ قرمز,درساعت25,به افق دود,برای پاسبان تپید...

ع ,ش,ق ... لرزید؟

2

دانه,دانه,دانه...برف؟

سپیدی وسپیدی,

دستان سرخ,

رویش درختان انزوا و...

بلوغ محله های عمودی.

اینجا زمستان قسمت می کنند انگار...

سهم من...برفهایی که آدم برفی نشدهرگز؟

سهم من؟

نه که مه دیدنم رابغل کرد,که نبود دیده شدنت...

نه که نگفتم,که نبود شنیده شدنم...

نه که نریختم,که گم شد بلورهایم...

نه که کودک نشدم,که نبود لبوفروش...

دانه,دانه,دانه...آب می شود؟

3

سنگ,کاغذ,قیچی...بازی؟

ظهوریک برصفر...

صفرقدکوتاهم؟

آه...

نه که باختم,که نبود داور...

که بی دلیل برنده شدی,که بی دلیل همبازی فرداهایت شدم ...

سنگ,کاغذ,قیچی...بردی؟

4

اول شخص مفرد...من؟

پرده را نکش,آن تور متفکر مضحک را...

نه که عبور فصل ها,که پیرشدن باغ رادیدم.

منطق حرام نکن...

نه که عروسک گلی غرق شد,که چگالی معنا کردی؟

نه که باید باشم؟

اول,شخص,مفرد...هستم؟

5

...باور؟

نه که فرفره ام خیسید؟

نه که همبازیم بالغ شد؟

نه که بادبادکم گم شد؟

نه که...

من استحکام شیشه را پرستیدم...

آنجاکه شد رازدارنجوای نفسهای گرم کودک بارویای برف,

وسنگینی دست هایش را به تن کشید...

وشنیدم که گفتند:

عمق همه حوض ها به اندازه دستان گربه است...*

و...

مگر آن شاعره راز فصل ها را کشف نکرد؟

...هنوز؟

6

واژه,واژه,واژه... ت م ا م ؟

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 12:2 PM  توسط ماهی سیاه کوچولو | 

طنین تردید پرواز گنجشک ها سرشاخه ها

عروج آدم برفی لای ذره های خاک

وجیغ کلاغ,که نگاهم را کشیدتاعریانی درختی که تن فروخت:

درلحظه لیز دخترک روی برفها...

رقص برق آفتاب روی سپیدی ها

و آن هارمونی مزمن...

میان نفس های خسته وخاکستری شهر,

اشک های سردآسمان,

ورویای گلدانم...که خواب همیشه بهار می بیند...

من...

که پاهایم راروی ردپای دخترک دربرف می گذارم,

شاید به حریم رستگاری اش راهم دهد...

ودخترک...

که برگردن عریانی تمام درختان...

باتمام سبزی وجودش...

برای شفای شهر وآسمان,

برای عصمت درختان,

وبرای تعبیرخواب گلدانم...دخیل بست.

گنجشک ها مردد پروازهنوز,به آسمان تفال می زنند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:11 AM  توسط ماهی سیاه کوچولو |